چهار روز در رکاب پدرخوانده (بخش اول) ـ


مهمترین رویداد برای من در سال گذسته (البته به جز یک مورد شخصی) دیدار با دکتر سروش بود. به همین مناسبت اولین مطلبم در سال نو را به گزارش حاشیه های این دیدار اختصاص دادم.
4 شنبه، یکی از روزهای آخر شهریور 85
… دیر از خواب بیدار شده بودم و سراسیمه تمام تلاشم را برای رسیدن پای قطار می کردم . خدا خدا می کردم قطار با تأخیر وارد شده باشد. با تمام توان گاز می دادم . بین راه و در حین رانندگی با آقای آملی تماس گرفتم تا ازموقعیت آنها با خبر شوم . همه در راه آهن بودند و قطار هم متأسفانه تأخیر نداشت و آنها منتظر ورود دکتر بودند. خیلی ناراحت بودم که نمی توانم از اولین لحظه ورود دکتر فیلم بگیرم./ اما خدا را شکر می کردم که هنوزکار از کار نگذشته است. دوربین را از دور میدان راه آهن روشن کردم تا اگر بیرون آمده باشند تصویر را از دست ندهم. همینطور با یک دست دوربین و با یک دست فرمان، وارد پارکینگ شدم. ماشین را پارک کردم، هنوزیادم نیست که درب ماشین را قفل کردم یا نه. بادوربین جلو درب خروجی ایستادم. هنوز برایم سئوال بود که چرا با قطار آمده اند. دکترسروش با آن همه آوازه باید با هواپیما می آمد. دوربین را روشن نگه داشته بودم که دکتر و پشت سرش آقای آملی و دیگران آمدند بیرون و به سمت ماشین ها حرکت کردند. در همین هنگام یک پلیس آمد و جلو دوربینم را گرفت و می خواست آنرا  از من بگیرد. اول فکر کردم که قضیه سیاسی است،  پس تمام تلاشم را کردم تا از دوربین محافظت کنم . با اعتماد به نفس تمام سر آنها فریاد کشیدم که به آنها هیچ ربطی ندارد و آنها حق چنین کاری را ندارند. وقتی پلیس گفت که من قصد فیلمبرداری از دخترهای مردم را دارم، فهمیدم که ایشان تحت تأثیر ماجرای زهره است. پس صدایم را ملایم تر کردم و توضیح دادم که دارم از دوستانم که از آلمان آمده اند تصویر می گیرم و با دست دکتر و دیگران را به آنها نشان دادم.
نمی دانم چرا گفتم از آلمان . آنها از تهران می آمدند. تازه اینجا راه آهن بود وهنوز خط آهن مشهد – سرخس- آلمان بهره برداری نشده است. شاید مهمترین دلیلش خواندن مقاله ای در فصلنامه مدرسه درباره اقامت یک ساله پژوهشی دکتر در آلمان بود.
در همین گیر  رو دار یک خانم میانسال و یک خانم جوان با دختر نازکوچیکش رد شدند ونظاره گر ماجر بودند بعداً فهمیدم آنها همسر، عروس و نوۀ دکتر بودند. بالآخره از چنگ پلیس رها شدم و خودم را به دکتر ودیگران رساندم. با دکتر سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم . داشت سوارماشین می شد. آدرس را از آقای آملی گرفتم و به دنبال آنها حرکت کردم. به محل اقامت که رسیدیم جرأت نکردم مستقیم سراغ آنها بروم و فیلمبرداری کنم. نکه جرأت نکردم ، با خودم گفتم زشت است و بی جنبه بازی است که با این کارم از همین بدو ورود آویزان آنها بشوم.
موضوع را با خانم رحیمیان ( همسر آقای آملی ) در میان گذاشتم و او هم گفت که اشکالی ندارد ومن را به داخل محل اقامت میهمانان هدایت کرد. آنجا هم آقای آملی من را درست و حسابی به دکتر معرفی کرد و گفت که من قصد دارم که از لحظه ورود تا هنگام خروج آنها از مشهد را به تصویر بکشم. این خانواده آملی همیشه برای من الگو بوده اند. چه از لحاظ مبارزات سیاسی، چه از لحاظ اخلاق انسانی و چه از لحاظ روابط درون خانوادگی . بگذریم. دکتر با روی باز گفت که اشکالی ندارد و من می توانم به راحتی کارم را بکنم.
دور میزنشسته بودند و با چند نفر از سن بالاهای سیاسی فرهنگی مشهد گپ می زدند. بیشترین چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرد، تسبیح چوبیِ دانه درشت دکتر بود. من اهل تسبیح بازی هستم و مخصوصاً چوبی اش را خیلی دوست دارم و البته یک دانه متوسطش را هم چندسالی داشتم که در غم و شادی همراه من  بود که چند ماه پیش به صورت خیلی اتفاقی والکی گمش کردم. تا چند روز بعد به قول بچه ها دپسرده بودم. تسبیح دکتر هم خیلی برازنده اش بود و بهش می آمد . الآن متوجه شدم که عین همان (وشاید خود همان) را چند روز پیش دست آقای آملی دیدم. یادم باشد ازش بپرسم.
بعد از چنددقیقه آنها را تنها گذاشتیم تا استراحتی کنند. همه به طبقه بالا که بزرگ تر بود و مخصوص ملاقات های عمومی بود رفتیم و منتظر شدیم. ساختمان مال یکی از اقوام درجه یک خانم رحیمیان بود.
ملاقات کنندها یکی پس از دیگری می آمدند و منتظر می نشستند تا دکتر بیاید.
بالآخره بعد ازحدود نیم ساعت آمد. با همه سلام و احوالپرسی کرد. با همان ادبیات مؤدبانه خودش.
        خوب  دوستان گرامی، خیلی مارا را سرفراز کردند از اینکه تشریف آوردند. خیلی خوشنودیم از حضور دوستان.
یکی از بزرگان مجلس هم شعری مناسب حال حاضران خواند.
شوق دیدار تو دارد جان برلب آمده        بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟
همینطور بحث از شعر و شاعری بود که بحث از حافظ و صائب تبریزی به مولانا کشیده شد . دکتر هم خاطره ای از یکی از دوستانش تعریف کرد.
    گفت (  یکی از دوستان ایشان) یک وقتی در کار بازرگانی من گره سختی افتاد.  به طوری که پریشانی بزرگی برای من پیش آمده بود و احوال روحی من به هم ریخته بود. مدتی حال نابسامانی داشتم تا اینکه یک بار وقتی درمنزل بودم ، (یادم نیست می گفت: در استخر بودم یا زیر دوش بودم، بالاخره با آب سرو کار داشته  و تنها بوده است) می گفت، احساس کردم صدایی در خانه پیچیده و خطابی به من می کند، که نترس، کارت درست می شود ( یک چنین چیزی ) بعد می گفت آمدم و مثنوی را باز کردم . این بیت آمد که :
 نه زدریا ترس و نه زموج و کف    چون شنیدی تو خطاب لاتحف
 و بعد می گفت که کار من اصلاح شد و مشکلات رفع شد.
برایم جالب بود که دکتر به چنین چیزهایی هم اعتقاد دارد. در میان گفتگوها آقای جوادی حصار هم وارد شد. دکتر هم احوالپرسی گرمی با ایشان کرد و بعد گفت: چطورید اقای جوادی حصار. هنوز در حصار هستید؟ آقای جوادی هم با تواضع گفت: ما در حصار محبت شما هستیم.
 نزدیک به 3 ساعت با همه از هر دری سخن گفت. با صبر و حوصله خاصی به پرسش های همه پاسخهایی عمیق می داد.
بعد از ظهر هم  دریک جلسه 3 ساعتی که البته علمی تر بود در باب عدالت سخن گفت.
پنج شنبه
صبح به اتفاق خانواده دکتر ،خانم رحیمیان و حمید شاکری رفتیم حرم. از موزه های آستان قدس هم بازدید کردیم که ای کاش نمی رفتیم. زیرا نتوانستیم ارمغان خاصی بدست بیاوریم. موزه فرش وقرآن البته  بسیار تمیز و آرام بود، اما سندیت قرآنهایی که به سالها و قرنهای مختلف نسبت داده شده بود بسیار ضعیف ومشکوک بود. مثلاً قرآنهایی که به زمان امام علی (ع) وامام حسن (ع) نسبت داده شده بود همه با نقطه بود. در حالی که طبق سندهای روشن تاریخی در آن زمان هنوز نقطه و اِعراب وارد خط عربی نشده بود. (بیشتر اینها را از توضیحات دکتر فهمیدم).  در این رابطه دکتر می گفت در تحقیقاتش به این نکته رسیده است که «یحیی» که اسم یکی از پیامبران بنی اسرائیل است و در قرآن آمده، همان یحنی (یوحنا) است که در انجیل و تورات آمده و احتمالاً در گذر زمان و با پیدایش نقطه در خط عربی، نقطۀ «ن» یحنی به « ی» یحیی تبدیل شده است.
رفتن به موزه سکه و متعلقاتش بسیار آبرو ریزی بود. چون آنجا مملو از افراد کوچک وبزرگ بود که تقریباً هیچ کدامشان به قصد دیدن شواهد تاریخی به آنجا نیامده بودند. شلوغی تقریباٌ به همان اندازه صحنهای خود حرم بود. به طوری که دکتر، که در موزۀ قرآن، آنها را به دقت وارسی می کرد، اینجا چنین امکانی را نداشت. هر دقیقه یک نفر تنه ای محکم می زد و در می رفت ویا بچه ای بلند گریه می کرد و از مادرش سکه می خواست. از همه آبروریزی تر، سکه هایی بود که سرو ته داخل جایگاه گذاشته شده بودند.
بعد از ظهر پنج شنبه
قرار بود حدود 50 تا 60 نفر را برای سخنرانی دکتر سروش در واکنش به سخنان پاپ که در خانه آقای آملی برگزار می شود حضور داشته باشند. اکثر افراد را به وسیله SMS دعوت کردیم. احتمال می دادیم 10 الی 20 نفر اضافه برآنچه ما دعوت کرده بودیم در این مراسم حضور داشته باشند. دلیل تبلیغات کمِ ما، مشکلاتی بود که مخالفان دکتر سروش همواره در سخنرانیهای ایشان به وجود می آوردند و می آورند. مخصوصاً سابقه مشهد در این زمینه بسیار خراب است. همسر دکتر می گفت چند سال پیش که با دکتر برای سخنرانی به دانشگاه فردوسی مشهد آمده بودیم، هنگامی که برادران  جناح مخالف، ماشین حامل دکتر را محاصره کرده بودند و با آجر و بلوکه به ماشین می کوبیدند، من که درماشین عقبی نظاره گر این ماجرا بودم با خودم گفتم همسرم از دستم رفت و دیگر او را نخواهم دید.
به همین دلایل همواره سخنرانیهای دکتر سروش به صورت محدود برگزار می شد. ما هم بر طبق این قانون، افراد کمی را دعوت کرده بودیم. اما در عین ناباوری در زمانی که هنوز 15 دقیقه مانده به شروع سخنرانی حداقل 200 نفرداخل منزل آقای آملی بودند که تا آخر سخنرانی این جمعیت بیشتر هم شد. جالب این بود که از هر قشری در بین آنها حضور داشت، دانشجو، کارمند، بازاری، استاددانشگاه و حتی نظامی، و جاب تر اینکه تقریباً همۀ آنها را می شناختم.
ادامه دارد….
In this article

Join the Conversation

Join the Conversation